زندگی نامه ی یکی ازیاران امام حسین

( زندگی نامه ی یکی ازیاران امام حسین) [ زندگی نامه ی یکی ازیاران امام حسین]

مقاله مقاله ایرانی – صفحه 291 دانلود کتاب بیر پارسی درس فارسی آخرین روزهای زندگی رسول اکرم صلی گلستان درس فارسی پایه سوم دبیرستان رشته عمومی موفقیت دراقتصادفردی آخرالزمان ومهدی منتظر – بحران سوریه

( زندگی نامه ی یکی ازیاران امام حسین)

» زندگی نامه ی یکی ازیاران امام حسین…

یاران امام حسین (علیه السلام)

واما حضرت حر بن ناجیه بن قعنب بن عتاب بن هرمی بن ریاح بن یربوع بن حنظله بن مالک بن زید مناه بن تمیم از شخصیتهای
 ممتاز و یاور امام حسین (ع)
ریاحی تیره ای از یربوع از شعبه های قبیله تمیم واز اعراب عدنانی شمالی محسوب میشود
حضرت امام حسین (ع)درباره او فرمودند:والله ما اخطاک امک حیث سمتک حرا والله انک حر فی الدنیا والآخره
سوگند به خدا که اشتباه نکرد مادرت به این که تو را حر نامید به خدا قسم تو در دنیا وآخرت حر وآزادی
حضرت امام سجاد نیز درباره او فرمود:نعم الحر اذ واسا حسینا                   وفاز بالهدایه والفلاح
آفرین بر حر که حسین (ع) را یاری کرد وبه هدایت و رستگاری رسید
او از سران کوفه و بزرگ قبیله اش بود وبه همین موقیعت ممتاز بود که عمر سعد و عبیدالله ابن زیاد اورا به فرماندهی هزار
نفر در لشگر ابن سعد برگماردند وبعد از عمر سعد مهمترین شخصیت سپاه کوفه محسوب میشد
فاصله ای که حر از سپاه ظلمت ابن سعد به سپاه نور پیمود ظاهرا خیلی کم بود ولی در عالم معنا فاصله ای بود به درازای ابدیت
 واز شیطان تا خدا 
ابن سعد احتمال میداد که ملاقات حر با امام حسین (ع) در منطقه ذوحسم سبب تحول روحی او شده باشد <لذا او را که یکی
از سران سپاه اموی در کربلا بود ویک چهارم نیروهای قبایل تمیم و حمدان را رهبری میکرد  را در روز هشتم محرم عزل کرد
و دیگری را به جای او بر گمارد
حر نزد ابو عمران عبدالله بن عامر که از قرای سبعه بود قرآن را فرا گرفت ………..جالب اینکه حضرت حر (ع) به اصرار پدر با یزید
بن معاویه بیعت کرد.زیرا ابن زیاد نام بیعت کنندگان را به یزید خبر میداد و پدر از ترس جان پسر را وادار به بیعت کرد.
حر از آن به بعد روز اول رجب سال 56هجری را فراموش نمیکرد چون برای اولین بار بود که مجبور شد کاری بکند که قلبش به آن
راضی نبود
حرکت شجاعانه حر در تاریخ دنیا از وقایع استثنائی است زیرا افراد سپاه کوفه برای نیل به مال و مقام به جنگ وصی و فرزند رسول
خدا رفتند در حالی که حر قبل از کر بلا صاحب مال فراوان و مقام بلندی بود اما او از این دنیا دست بر داشت وبه آخرتی که به قول
قرآن عند الله خیر وابقی و بالاتر از آن والله خیر و ابقی است رو آورد.
در مورد چگونگی پیوستن حر به حسین (ع) آورده اند که به بهانه آوردن آب از سپاه ابن سعد دور شد وبه سپاه حسین(ع) نزدیک
شد ودر آنجا بو که به یکی از یاران خود گفت:به خدا قسم من خود را مخیر در میان بهشت و دوزخ میبینم و هختیار نمیکنم بر
بهشت چیزی را اگر چه پاره و سوزانده شوم….
حر بعد از ان که توبه اش قبول شد با اجازه امام بر اصحاب ابن سعد چون شیر غضبناک حمله کرد وشعر عنتره را خواند:
انی انا الحر و ماوی الضیف                اضرب فی اعناقکم بالسیف    عن خیر من حل بارض الخیف              اضربکم و لااری من حیف
بنا به روایات ابن نما :حر به حسین (ع)عرض کرد :چون ابن زیاد مرا به سوی تو روانه کرد از قصر بیرون آمدم پس ندائی از پشت سر
شنیدم که میگفت :یا حر اشر بالجنه ای حر مژده  باد بر تو به بهشت برگشتم کسی را ندیدم پس  امام به او فرمود:هر آیینه به
اجر و ثواب رسیدی مرحوم مامقامی از ابن جوزی روایت می کند که:امام به حر فرمود:آن بشارت دهنده حضرت خضر (ع)بود
قابل ذکر است که نام حر 2 مرتبه در زیارت رجبیه و 1مرتبه در زیارت ناحیه مقدسه
به فیض سلام حضرت امام زمان (عج)نائل گشته است
السلام علی الحر بن یزید الریاحی
امیدوارم استفاده لازم رو کرده باشید
«حبيب» فرزند «مظهر بن رئاب بن اشتر بن جخوان» است.(1) برخي به جاي «مظاهر» او را «مظهّر» خوانده‎اند. ايشان از اشراف و چهره‎هاي سرشناس، مورد احترام و اعتماد کوفه و از قبيله «بين اسد» بوده است. (2)
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و حبيب
به گزارش کلبي «حبيب» صحابي رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده و پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله را درک کرده است.(3) همه تاريخ نگاران نگاشته‎اند که او در دوران امام علي عليه السلام مقيم کوقه شده است.
امام علي عليه السلام و حبيب
تاريخ نگاران گفته‎اند که حبيب در دوران امام علي عليه السلام در کوفه سکونت کرد و او هميشه را همراهي کرده است.(4) او از ياران امام علي عليه السلام بود و در تمام جنگ‎ها در خدمت حضرت مولي شمشير مي‎زده است. «حبيب» چنان به امام خود نزديک بود که از اصحاب سرّ اميرالمومنين و از حاملان علوم آن بزرگوار به شمار آمده است. (5)
حبيب، حامل اسرار الهي
جناب کشّي که بزرگ رجالي شيعه است از فضيل بن زبير(6) گزارش کرده است.
«ميثم تمار در حالي که بر اسب خود سوار بود، در حال عبور بود که حبيب بن مظاهر اسدي در حالي که در مجلس بني‎اسد بود او را استقبال کرد؛ سپس حبيب گفت: گويا مي‎بينم شيخي را که جلوي سرش مو ندارد و شکمي بزرگ دارد و نزديک «دار الرزق» کدو مي‎فروشد؛ او را به سبب محبت به اهل‎بيت پيامبرش به صليب و دار آويخته‎اند. همانگونه که بر چوبه دار است، شکمش را پاره مي‎کنند. پس ميثم گفت: و البته من خود بهتر مي‎دانم مردي سرخ و سفيد را که دو لگام به دهان او زده مي‎شود. او براي ياري فرزند دختر پيامبر خارج مي‎شود، پس کشته مي‎شود، و سر او را در کوفه مي‎گردانند. سپس هر دو از يکديگر جدا شدند. اهل آن مجلس گفتند: تا به حال دروغگوتر از اين دو مرد نديده‎ايم. فضيل گفت: هنوز جلسه به هم نريخته بود که «رُشَيد هُجري» سر رسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. مردم گفتند: آن دو از هم جدا شدند و ما شنيديم که آنها چنين و چنان مي‎گفتند. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت کند. او (نکته‎اي را) فراموش کرد و خود افزود که براي کسي که سر او را بياورد صد درهم پرداخت خواهد شد. سپس پشت کرد و رفت. آن گروه گفتند: به خدا قسم اين از همه آنها دروغگوتر است. گزارشگر گفت: دوراني بيش از گذر شب و روز نگذشت که خود ديدم ميثم را در باب «عمرو بن حريث» به دار آويختند و سر حبيب که با حسين عليه السلام کشته شده بود آورده شد و خود ديدم که هر چه گفتند همان شد.»(7)
حبيب و کوفه
پس از مرگ معاويه به اهل کوفه خبر رسيد که امام حسين عليه السلام از مدينه خارج شده و از بيعت با يزيد سر باز زده است. حرکت امام به سوي مکه بسيار معنا دار بود. شيعيان حضرت در منزل «سليمان بن صرد خزاعي» جمع شدند. بنا شد که نامه‎هايي به سوي امام نوشته شود و همگي حضرت را به کوفه دعوت کنند. خطبا هم در نماز جمعه‎ها مردم را به اين مسئله سوق دهند. از جمله کساني که به امام نامه نوشت و حضرت را به کوفه دعوت کردند، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و سليمان بن صرد … بودند.(8) اينگونه گفته‎اند: هنگامي که مسلم بن عقيل وارد کوفه شد و به منزل مختار فرود آمد، شيعيان رفت و آمد با ايشان را شروع کردند.(9) در برابر او برخي از سخنوران چون عابس بن ابي شبيب شاکري به سخن برخاستند. پس از وي حبيب از جاي برخاست و عابس را مدح بليغي کرد و گفت: خدا رحمتت کند، البته آن چه در باطن داشتي در قالب جملاتي کوتاه بر زبان آوردي! در حالي که به خدايي که جز او معبودي نيست. ما همه بر همان راهي هستيم که تو بر آن استوار گشته‎اي.» (10)
ورود حبيب به کربلا 
حبيب بن مظاهر و دوست بزرگوارش مسلم بن عوسجه پيش از ماجراي کربلا در کوفه، براي ياري امام حسين عليه السلام از مردم بيعت مي‎گرفتند. هنگامي که ابن زياد به کوفه آمد و بر مردم سخت گرفت، مردم هم مسلم را تنها نهادند و بيعت شکستند، قبيله بني اسد حبيب و مسلم بن عوسجه را نزد خود پنهان کردند تا به آنها آسيبي نرسد، و هنگامي که امام به کربلا آمد، اين دو دوست صميمي به سوي حضرت رهسپار شدند. در آن اختناق، روزها از چشم جاسوسان و ماموران ابن زياد پنهان مي‎شدند و شب‎ها طي طريق مي‎کردند تا به اردوي امام ملحق شدند.(11)
حبيب در روز تاسوعا
پس از آن که حبيب، ياران کم امام و زيادي دشمنان را مشاهده کرد، از ايشان اجازه خواست تا قبيله «بني‎اسد» را که در نزديکي کربلا سکونت داشتند به ياري امام دعوت کند و امام به او اجازه داد. او به ميان قبيله خود آمد و از آنها درخواست کرد که پسرِ دختر پيامبر خدا را ياري کنند تا شرف دنيا و آخرت براي آنها باشد. او را نود مرد اجابت کردند. شخصي که از قبيله «حّي» بود به عمر بن سعد خبر داد که گروهي به سوي امام رهسپار شده‎اند. ابن سعد چهارصد مرد جنگي را به سپاه «ازرق» ملحق ساخت. اين گروه با آن مردان حق در بين راه درگير شدند و در اين نزاع و جدال، جماعتي از «بني‎اسد» کشته شدند. هر کسي که زنده مانده بود، شبانه گريخت و خود را به قبيله «حي» رسانيد. آري حبيب به سوي امام حسين عليه‎السلام بازگشت و آن حضرت را از آن چه اتفاق افتاده بود، با خبر کرد. امام فرمود: نخواستيد مگر آن چه خداوند خواست، در حالي که هيچ قدرت و قوه‎اي جز خداي بزرگ نيست. (12)
دعوت حبيب در روز تاسوعا
طبري گزارش کرده: ابن سعد، «کثير بن عبدالله شعبي» را به سوي امام حسين عليه السلام فرستاد، هنگامي که آمد ابوثمامه او را شناخت و بازگرداند. پس از آن ابن سعد «قرة بن قيس حنظلي» را به سوي امام فرستاد. وقتي امام حسين عليه السلام او را ديد که به سويش مي‎آيد، فرمود: آيا او را مي‎شناسي؟ حبيب در پاسخ گفت: آري، اين مردي از قبيله تميم از حنظله است و او پسر خواهر ماست. آري، من او را به خوش رايي مي‎شناسم. آنگونه که باور دارم اين است که در اين مقام، شهادت خود را قرار خواهد داد.
طبري گويد: پس قرة آمد تا به امام حسين عليه السلام سلام کرد. و نامه عمر بن سعد را به دست آن حضرت رسانيد. امام او را پاسخ داد. سپس حبيب به او روي کرد و فرمود: واي بر تو اي قره! آيا به سوي قوم ستمگر باز مي‎گردي؟ اين مرد را ياري کن تا به توسط پدرانش خداوند تو را به کرامت ياري فرمايد و ما نيز با تو هستيم. قره گفت: من به سوي همراه خودم باز مي‎گردم تا جواب نامه‎اش را برسانم و بينديشم خود چه بايد بکنم. (13)
درسي که مي‎توان گرفت: از اين ماجرا چند نکته به دست مي‎آيد:
1. حبيب از محرمان درگاه امام حسين عليه السلام بود و امام درباره ديگران با او مشورت مي‎کرده‎اند؛
2. حبيب در خيرخواهي براي بندگان خدا و مقام امامت هميشه تلاش مي‎کرد و قره را در آخرين روز هم به سوي امام دعوت کرد؛
3. شرح صدر مبلغان الهي نيز درسي آموزنده است که از لحن حبيب با قره و سپس پاسخ منفي او را درک و مي‎پذيرد.
عباس عليه السلام و حبيب
روز نهم محرم به لشکر عمر سعد دستور دادند تا به لشکر امام حسين عليه السلام حمله کنند. حضرت عباس عليه السلام به امام خبر داد: اي برادر، قوم به سوي شما مي‎آيند. امام فرمود: عباس! جانم فدايت بر اسب سوار شو و به نزد آنها برو و به آنها بگو شما را چه شده؟ و چه چيز باعث شده به اين سمت حرکت کنيد. حضرت عباس عليه السلام با بيست نفر از ياران، چون حبيب و زهير رهسپار ميدان شدند تا خبر بياورند. دشمن گفت: امير امر کرده که تحت فرمانش در آييد يا آماده جنگ شويد. عباس عليه السلام فرمود: عجله نکنيد تا به اباعبدالله خبر دهم، سپس شما را ملاقات کنم.(14) حضرت عباس عليه السلام به سوي برادر بازگشت و از ياران خواست که اين قوم را موعظه کنند. حبيب به زهير گفت: اگر مي‎خواهي با اين قوم سخن بگو. زهير گفت: تو پيش از اين شروع کرده‎اي، پس با آنها سخن بگو. حبيب فرمود: «اي مردم! به خدا قسم نزد خداي تعالي در روز قيامت بد گروهي‎اند کساني که به استقبال فرزند پيامبر و خاندان اهل‎بيت او و بندگاني از اهالي اين شهر آمده‎اند تا آنها را به قتل رسانند، در حالي که آنها بندگاني عبادت پيشه، شب زنده‎دار، سحرخيز و بسيار به ياد خدايند.
«عزره بن قيس» در پاسخ گفت: هر چه مي‎تواني خودستايي کن.(15)
درسي که مي‎توان گرفت: حبيب، ويژگي ياران امام را شب زنده‎داري، سحرخيزي و فراواني ياد خداوند و بندگي آنها دانسته است. آيا افتخار ديگري براي انسان‎هاي کامل مي‎توان سراغ داشت؟
حبيب در شب عاشورا
در شب عاشورا، حبيب چون «بُرير» شادمان و خرسند بود. به گونه‎اي که «يزيد بن حصين» به او خرده گرفت: اي برادر! اين ساعت زمان شوخي نيست. «حبيب» در پاسخ گفت: کجا از اين جا سزاوارتر براي سرور خواهد بود؟ در حالي که تنها فاصله ما با حورالعين، حمله اين قوم بر ماست تا که شمشيرها را از نيام برکشند.(16)
قدري از شب عاشورا گذشت، «نافع» مي‎گويد: امام وارد خيمه خواهرشان زينب(سلام الله عليها) شدند. من در برابر خيمه به انتظار امام بودم که شنيدم حضرت زينب(سلام الله عليها) به امام عرض کرد: آيا شما نيّات يارانتان را امتحان کرده‎ايد؟ من نگران آنم که آنان نيز به ما پشت کنند و در هنگامه درگيري شما را تسليم دشمن کنند. امام در پاسخ فرمودند: به خدا سوگند اينها را امتحان کرده‎ام؛ پس آنها را مرداني يافتم که سينه سپر کرده‎اند، به گونه‎اي که به مرگ زيرچشمي مي‎نگرند و به مرگ در راه من چنان شيرخواره به سينه مادرش انس دارند. (17)
نافع مي‎گويد: چون اين گفتار امام را شنيدم، گريه‎ام گرفت و نزد حبيب بن مظاهر رفتم و داستان گفت و گوي امام و خواهرش را بازگو کردم.(18) حبيب گفت: به خدا سوگند، اگر انتظار امر امام نبود در همين شب با اين شمشيرم به آنها حمله‎ور مي‎شدم. نافع مي‎گويد: به حبيب گفتم: من نزد خواهرشان بوده‎ام؛ گمان مي‎کنم بايد زن‎ها را تسکين خاطري داد. آيا مي‎تواني يارانت را جمع کني تا نزد آنها رفته خاطرشان را آسوده کنيم؟
«حبيب» از جاي برخاست و فرمود: اي ياران مردانگي! اي شيران! چون شيران وحشي از آشيانه‎هاي خود به در آييد. سپس به بني‎هاشم گفت: به خيمه‎هاي خويش بازگرديد(اميدوارم که) چشمانتان بيدار مباد. بعد از آن به اصحاب خود نظر کرد و آن چه خود ديده بود يا از نافع شنيده بود بازگو کرد و همگي گفتند: به آن خدايي که بر ما منت نهاد که در اين جايگاه قرار بگيريم، اگر انتظار فرمان حسين نبود، اکنون با شتاب بر آنان حمله مي‎کرديم تا که نفس خويش را پاک و چشم را روشن سازيم. حبيب از خداوند بر آنان طلب خير کرد و گفت همراه من بياييد تا که نزد زن‎هاي حرم رويم و خاطرشان را آسوده سازيم. او خود به راه افتاد و ياران، او را همراهي کردند. حبيب به نزديک حرم اهل‎بيت رسيده و فرياد زد: اي حريم رسول خدا! اين شمشيرهاي جوانان و جوانمردان شماست که به غلاف نخواهد رفت تا اين که گردن بدخواه شما را بزند. اين نيزه‎هاي پسران شماست، سوگند ياد کرده‎اند که تنها بر سينه جدا شده از دعوتتان فرو روند. در اين هنگام زن‎هاي حرم از خيمه‎ها به گريه خارج شدند و گفتند: اي پاکان! از دختران رسول الله و ناموس امير مومنان حمايت کنيد.» در آن حال همه منقلب و گريان شده بودند، گويا زمين هم با آنها زار مي‎گريست. (19)
حبيب در روز عاشورا

حبيب، فرماندهي طرف چپ سپاه امام حسين عليه السلام را به عهده داشت چنان که زهير فرمانده طرف راست بود. اگر کسي حبيب را به مبارزه دعوت مي‎کرد او با شتاب پاسخ مي‎داد. «سالم» غلام زياد و «يسار» غلام عبيدالله بن زياد وارد ميدان شدند و مبارز طلبيدند. اين در حالي بود که يسار جلوتر آمده بود و در پيشاپيش سالم قرار داشت. حبيب و برير به سرعت به سمت آنان شتافتند؛ ولي امام حسين عليه‎السلام آن دو را به جاي خود نشانيد. عبدالله بن عمير از جاي برخاست و امام به او اجازه جهاد فرمود.(20)
درسي که مي‎توان گرفت: طبري و ديگران درباره وضعيت حبيب چنين بيان داشته‎اند: هرگاه حبيب را مبارزي به جنگ دعوت مي‎کرد. او به سادگي اجابت مي‎کرد.(21) اين روحيه، بيانگر شجاعت و نيز از خودگذشتگي آن مجاهد بزرگ در راه احياي دين خداست.
هنگامي که «ابوثمامة» وقت نماز را به امام يادآوري کرد، حضرت در حق او دعاي خير کرد و فرمود: به آنها بگوييد از جنگ دست بردارند تا نماز بگزاريم. در اين حال، يکي از افراد سپاه ابن سعد به نام «حصين بن تميم» فرياد برآورد که نماز او (حسين عليه السلام) پذيرفته نخواهد بود. حبيب از اين گفتار برآشفت و گفت: پنداشته‎اي که نماز از آل رسول قبول نمي‎شود، ولي از تو – اي الاغ – پذيرفته مي‎شود؟ حصين که تاب شنيدن اين حقيقت را از حبيب نداشت، بر او حمله‎ور شد و حبيب نيز دست به شمشير برد و با ضربه‎اي به صورت اسب او کوبيد، که اسب با شتاب به زمين خورد و بر روي او افتاد. خويشان و اطرافيان حصين براي نجات او به سويش شتافتند و با حبيب درگير شدند تا او را نجات دهند.(22) در اين درگيري که حبيب با شمشير در بين دشمن مي‎جنگيد، اين اشعار را ترنم مي‎کرد:

«اُقسِمُ لَو کُنا لَکُم اَعدائاً  ***  اَو شَطَرَکُم وَلَّيتُم ألا اکتاداً
يا شَرَّ قَوم حَسَباً وَ آدا.» (23)

رجز حبيب در ميدان رزم، هنگام حمله، اين بود:

انا حبيب و ابي مظاهر  ***  فارس هيجاء و حرب تسعر
و انتم عند العديد اکثر و   ***  نحن اعلي حجة و اظهر
و انتم عند الوفاء اغدرو  ***   نحن اوفي منکم و اصبر
من حبيبم و پدرم مظاهر،   ***  پهلوان ميدان نبرد و کارزار شعله‎ور؛

گرچه گروه شما از ما فزون‎تر است، ولي ما حجتي والاتر و آشکارتر داريم؛
و اگرچه شما خائن به عهد خود هستيد، ولي ما وفادارتر از شما و شکيباتريم. (24)
«حبيب» آن شيرمرد دلاور، به رغم کهولت سن، در آن درگيري شصت و دو نفر از آنها را به خاک انداخت. او اين سرود حماسي را پيوسته به زبان داشت تا اين که «بديل» به او حمله‎ور شد.
شهادت حبيب
فردي از «بَني تميم»(25) به نام «بُدَيلُ بنُ صُريم» با شمشير خود ضربه‎اي به حبيب زد و ديگري از همان قبيله (تميم) با نيزه‎اش به او ضربه زد. پس از اين بود که حبيب از اسب به زمين افتاد، اما همين که خواست از جاي برخيزد «حصين بن تميم» با شمشير بر فرق او زد. مرد «تميمي» از اسب پايين پريد و سر حبيب را از بدن او جدا کرد. حصين به او گفت: من در کشتن او شريک تو هستم. پس ديگري گفت: به خدا قسم، او را کسي جز من نکشت. حصين گفت: سر را به من بده تا که به گردن اسبم بيندازم تا مردم ببينند و بدانند که من در قتل او شريک تو هستم، سپس سر را تو بگير و به عبيدالله بن زياد بده، من نيازي به هديه‎اي که براي کشتن او به تو عطا مي‎کند ندارم. او زير بار نرفت و قوم آن دو سرانجام بين آن دو نفر داوري کردند. او سر حبيب را به حصين داد و حصين در بين لشکر به جولان پرداخت، در حالي که سر را به گردن اسب آويخته بود. سپس سر را بازگردانيد و تميمي آن را گرفت و به اسب خود آويزان کرد تا آن که نزد ابن زياد برد.(26) در اين هنگام بود که امام حسين عليه السلام خود را بر بالين حبيب رسانيد و فرمود: «خودم و اصحاب وفادارم را نزد خدا احتساب مي‎کنم.»(27) پس از آن، امام مکرر اين آيه را تلاوت مي‎فرمود: «انالله و انا اليه راجعون؛ ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‎گرديم.»(28) در برخي از مقاتل آمده که امام فرمود: آفرين بر تو اي حبيب تو مردي فاضل بودي که در يک شب قرآن را ختم مي‎کردي.(29)
در زيارت ناحيه مقدسه آمده: السلام علي حبيب بن مظاهر الاسدي؛ درود بر تو اي حبيب بن مظاهر اسدي.(30)
امتيازات حبيب:
1. امام حبيب را فاضل مي‎دانند؛
2. او هر شب، کل قرآن را تلاوت مي‎کرد؛
3. معرفت او به امام بر ديگران امتياز داشت.
اما آيا انحراف دشمن امام حسين عليه السلام توجيه‎پذير است؟ آيا رياکاري و مقام‎طلبي حصين و شمشير به مزد بودن آن تميمي شايان عبرت نيست؟

حر بن یزید ریاحی و شهادت در کربلا
حر بن یزید ریاحی از همراهان حسین بن علی در واقعه کربلا بود.حر از خاندان معروف عراق و از رؤسای قبایل کوفیان بود.به ‌درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با حسین‏ فراخوانده شد.او به سرکردگی هزار سوار برگزیده گشت. گفته‌اند وقتی از دارالاماره کوفه، با ماموریت بستن راه بر حسین‏ بیرون آمد، ندایی شنید که: «ای حر!مژده باد تو را بهشت …»
در منزل ‏«قصر بنی مقاتل‏» یا «شراف‏»، راه را بر حسین بست و مانع از حرکت او به سوی کوفه شد. کاروان‏ حسین را همراهی کرد تا به کربلا رسیدند و حسین در آنجا فرود آمد. حر وقتی فهمید کار جنگ با حسین بن علی‏ جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین‏ پیوست.
توبه کنان کنار خیمه‌های حسین آمد و اظهار پشیمانی کرد، سپس اذن میدان طلبید. حر با اذن‏ امام حسین به میدان رفت و در خطابه‏ای مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین‏ توبیخ‏ کرد. چیزی نمانده بود که سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثیر قرار داده‏ از جنگ با حسین منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد. نزد حسین ‏بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به میدان رفت و با رجزخوانی، به مبارزه پرداخت و کشته شد. رجز او چنین بود:

انی انا الحر و ماوی الضیف اضرب فی اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بارض الخیف اضربکم و لا اری من حیف

که حاکی از شجاعت او در شمشیر زنی در دفاع از حسین و حق دانستن این راه‏ بود. حسین بن علی‏ بر بالین حر رفت و به او گفت: توهمانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته‌است، حر و آزاده‌ای، آزاد در دنیا و سعادتمنددر آخرت! «انت الحر کما سمتک امک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآخرة‏» و دست بر چهره‌اش کشید.حسین‏ با دستمالی سر حر را بست. پس از عاشورا بنی‌تمیم او را در فاصله یک مایلی از حسین‏ دفن کردند، همانجا که قبر کنونی اوست، بیرون کربلا در جایی که در قدیم به آن‏ «نواویس‏» می‌گفته‌اند.

منبع:ابصار العین، ص ۱۱۵ و ۱۱۶